
در میان درختان انبوه و بوته های سبز و در هم تندیده ،صدای های های چوپانی پیر سکوت جنگل را می شکست ، صدای ناله های پیر مردی کم بینا که در پی گوسفندان به آرامی حرکت می کرد ، گاهی مسیر جاده را به تنهایی می پیمود و گاهی هم مبادا به دلیل کم بینایش از پرتگاهی پرت شود پی سگ چوپان را می گرفت. مشهدی مصطفی پیر مرد چوپان خسته ی روستا که به دلیل تمکن مالی و فقری که در خانه اش حاکم بود مجبور می شد با کهولت سن و چشمانی که به سختی می دید گوسفندان اهالی را به صحرا ببرد تا در ازای آن دستمزدی دریافت کرده با آن مایحتاج اولیه خانواده اش را تامین کند... روز ها گذشت و مشهدی مصطفی این چنین با چوپانی روزگار گذراند...
ادامه مطلب